السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
655
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
افضل است . از امام باقر ( ع ) نقل شده : در ميان بنى اسرائيل مردى بود كه پسرى داشت و بسيار به او علاقه داشت ، شبى در خواب به او گفته شد : امشب پسرت مىميرد ، در آن شب پدر بسيار ناراحت و منتظر مرگ پسر بود ، فردا صبح پسر را صحيح و سالم ديد ، با تعجّب گفت : پسرم آيا ديشب عمل خيرى به انجام رساندى ؟ پسر گفت : خير به جز اينكه سائلى به در خانهام آمد و اهل خانه طعامى را براى من كنار گذاشته بودند ، من غذاى خود را به آن سائل دادم ، پدر گفت : همين امر بلا را از تو دور كرد . ( الامالى ) با استناد به امام صادق ( ع ) نقل مىكند : در ميان بنى اسرائيل پير مردى عابد و زاهد بود ، روزى وقتى در حال نماز بود چشمش به دو پسر بچه افتاد كه خروسى گرفته بودند و پرهاى او را مىكندند ، مرد عابد توجّهى نكرد و آنها را از اين عمل نهى ننمود ، خداوند به زمين وحى نمود : بندهء مرا در زمين فرو ببر ، زمين هم او را در كام خود كشيد و او به جهت اين سنگدلى تا قيام قيامت در زمين فرو خواهد رفت . ( الكافى ) با اسناد به امام صادق ( ع ) نقل مىكند : در ميان بنى اسرائيل يك مرد قاضى بود كه برادرى شايسته و صادق داشت كه همسر او از نسل انبياء عليهم السلام بود . پادشاه آن دوران از قاضى خواست مرد مطمئنى را براى انجام امر مهمّى به او معرفى كند ، قاضى گفت : به خدا قسم من فردى موثّقتر از برادرم سراغ ندارم ، پس بدنبال او فرستاد و جريان را با او در ميان نهاد ، برادر قاضى به او گفت : من دوست ندارم همسرم را تنها بگذارم و هيچ چيز در دنيا براى من به اندازهء او اهميّت ندارد ، قاضى قول داد به همسر او رسيدگى كند و در غياب او مراقب وى باشد و حاجات او را بر آورده نمايد ، به اين ترتيب برادرش راضى به رفتن شد ، با رفتن مرد ، قاضى گاه گاهى به ديدار همسر او مىرفت و در بر آوردن نيازهاى او مىكوشيد ، امّا كم كم شيفته او شد و از او طلب كامجويى كرد ، همسر مرد كه از اين عمل كراهت داشت ، درخواست او را نپذيرفت ، قاضى گفت : اگر تسليم من نشوى به پادشاه خواهم گفت كه تو مرتكب زنا شدهاى ، امّا زن گفت : هر چه مىخواهى بكن ، من هرگز تسليم خواستهء تو نخواهم شد . پس قاضى به نزد پادشاه رفت و به او گفت : همسر برادرم مرتكب زنا شده و حدّ زنا را بايد من بر او جارى كنم ، پادشاه گفت : با اجراى حدّ او را تطهير كن .